| |
| چهارشنبه 4 بهمن ماه سال 1391 |
| دل تنگ(۳۵) |
در این روزهای بی تو بودن نفس کشیدن خیلی سخت است... حتی سخت تر از شبهای بی تو بودن... صبری عطا کن...نه نای ماندن دارم... نه قدرت تسکین... بی کس و غریبم... بی پناهم... دیگر یاور و پشت نیست... هیچکس برای قلب تنهایم ترانه سرایی نمی کند... دگر نیست آینده را برایم زیبا در قوه ی تخیل ترسیم نماید... دل خوش بودم به رویا با هم بودن... زیباترین رویاها... تصوری که با رفتنت نا تمام.گنگ.نامفهوم جلوه کرد.بغضی تلخ ته گلویم را می فشارد... دل تنگم عجیب... عجیبتر از آخرین بوسه ی نم دار آمیخته با اشک... عاشق و شیدا نباشی نخواهی فهمید درد بی آغوش یار بودن را... آغوش گرم پرمهر ایمن... چشمان ایناس و دستان نوازشگر بی ریا... آری کنده شدم از آرزوهای رنگی... دیگر رویایی حتی سیاه و سفید هم نیست... حسی نیست برای پردازش افکار هیچ و پوچ... آری فراموش شدم.این دیگر واقعیت است. واقعیت شوم... تمام.تمام.پایان یافتم... |
|
| |
| دوشنبه 23 مرداد ماه سال 1391 |
| دل تنگ (۳۴) |
به ماه و خورشید فلک و این چرخ گردان قسم.در این سپیده دم برآمده از فلق در این راه ناکجاآباد... بی توشه مسافرم... چه کنم...چه دارم برای عرض اندام... با طینت(خوی)با طیبت(پاکی)با طیت(نیاز) دست به سویت دراز نموده ام و واگشت(بازگشت) او را تنها و منفرد از تو خواستارم.راهی ربانی ام...چله نشین چم(گناه) و چمانی ام... می گذرد در فراق نبود یار گذر ثانیه ها چه عابد باشی...چه عابر و چه عانی(اسیر).در ظلمت نبودنت شکفته ام.شکفته سر و رویم... گر روییده ام...گر روییده بر جان ودلم جانان... گرا محال است رهایی ام در این کارزارگاه ندامت نبودنت... در این شعله ی سوزان دگرباره داشتنت... دوباره داشتنت در حال فوران است از اعماق وجودم... چقدر دیگر راه نرفته ی پر از سنگلاخ و پر از پیچ و خم را باید پیمود... کی باید تو باشی اینجا در کنارم همان گونه که در قلبم رخت بستی. |
|
| |
| سه شنبه 17 مرداد ماه سال 1391 |
| بازگشتی کوتاه و دوباره |
برمی گردم از کوچه پس کوچه های خاطره منتظرم باشید ><><><><><><><><><><>><><><>><><><><><><><><><><><><><>>< پی نوشت: میدونم از دستم ناراحتید ولی منم ناراحتم دردمو به کی بگم. روز تولدم(یک شهریور) میام حتما شاید هم زودتر اومدم کلی حرف ناگفته دارم مرسی که این ماتم کده را با نبودم چراغش را روشن نگه داشتید.بی ریا دوستتان دارم شاد باشید عمر غمهایتان کوتاه. می دونی بیشتر از سابق بهت فکر می کنم |
|
| |
| دوشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1391 |
| (بنام او که هر چه دارم از اوست) |
دلم گرفته هم از زمین هم از زمون... دل دادن رسم غریبیست در این زمانه غریب. نمیدانم در این آشفته بازار مقصدم کجاست... گرچند فاصله ها و جاده هایی که در ماورای دریای پر تلاطم احساسم به تو ختم می شوند پر از ندیدن و دل شوره نبودن هستن...مقصد... مقصد نهایی همه آدمها یکی است... پس باید توشه ای اندوخت در این راه پایانی... فرصت.شانس. بخت.قسمت. یا هر چیز دیگری که تو اسمش را میگذاری با رفتن تو از طالع من گریخت...آن قدر هم بی انصاف نیستم نمی گویم: فرصتهایی نبود برای عاشقانه زیستن و عاشقانه ماندن. بود. خوبش هم بود...قدر ندانستم...میدانی به تدریج کم آوردم...پس نداشتنت را می گذارم به حساب سرنوشت... شاید هم لوح طلایی تقدیر من هنوز نوشته نشده... شاید... انتظار قشنگ است اما زیادیش هم کشنده... به هر حال با این بغض بهت زوال پذیر باید سوخت و ساخت... درس گرفتم از سوز و ساز...از آه و نال... یاد گرفتم چه به درست! چه به غلط!حتما باید بود... باید گرگ بود در این زمانه هفت رنگ و گرنه همچون بره سر بریده می شوی...! باید د. ر. ی. د. قبل از اینکه دریده شوی...؟! |
|
| |
| چهارشنبه 16 فروردین ماه سال 1391 |
| *تولدت مبارک الهه ی ناز* |
نیستی اینجا ولی یاد تو اینجاست... نفست در فضای این شهر پیچیده... آری فاصله کهکشانی هنوزم بین ما حکمفرماست میدانم... میدانم دستهای سردم هیچ وقت به دستان پر مهرت نمیرسن... شاید ببینمت دگربار در دنیایی ماورای این گیتی... خوابت را دیده ام... بارها به تکرار... چه باشکوه است با یاد تو زندگی کردن... نفس کشیدن... عاقبت پرواز را یاد گرفتن... رفتی بی من کیمیاترین معبودم... محبوبم... سفرت بی خطر همسفر من... مهم بودنت بود حتی در این نیستان...ندانسته رفتی... میدانم... شاید هم بد نباشد بدانی که بر روی قلبم حک کردم که عشق یک عاشق با ندیدن کم نمیشود... شاید هم باورت شد که تو آسمونی هستی و من یک زمینی اسیر و بی کس... بغض گلویم را می فشارد...آه...آه...آه... با سرفه های پی در پی خواستم بغض نبودنت را از قلبی که عاشقش کردی بیرون کنم... ولی نشد... نشد دیوونه... فردا... طلوع فردا... مگر فردا چه می شود... نمیدانم... راستی خواستم بدانی این دم آخر هنوزم چشم به راهی که بی من رفتی می دوزم... و می سوزم بی گلایه... با همه ناملایمات به یاد مهربانی هایت چه زیباست قطره اشکی را نثار تو کنم... دوستت دارم برای تمام لحظاتی که بودی و بودنت را نفهمیدم... حجم تنهاییم خیلی حجیم شده... دارم خفه میشم... با یک تلنگر به نیستان ختم میشم... <<تولدت مبارک>> <><>><><><><><><><><><><><><><><><><><>><> پی نوشت1: تولد دوباره من بودن در کنار توست حتی برای یک لحظه. پی نوشت2: هستم دوستان گلم ببخشید که خیلی نبودم مهم الانه که هستم و مرسی از پیامها و کامنت های پر مهرتان. |
|