حرفایی از سر دلتنگی
  
 ..............................................حقا که غم عشقت باوفاتر از توست...............................
 
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
 
آرشیو
موضوع بندی
 
پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387
بازگشت تو الهه ام

سلام الهه ی نازم...عاشقت باری دیگر برای تو می نویسد برای تویی که فاصله های کهکشانی مانع از رسیدن تو و من می شود...برای تویی می نویسم که بی من رهسپار جاده ها شده ای... برگشتی و اعتراف کردی هنوزم دوستم داری... به حرمت عشقمان پیشت گلایه نکردم... با اینکه این دل زخمه ها بر دل داشت... نگفتم بهت در این ماهها و سالها چه بر من گذشته و از این پس می گذرد... بهت نگفتم خاطراتت آتش به جانم افروخته... بگذریم از این حرفای کهنه... کم کم تصمیم داشتم نوشتن را کنار بگذارم می خواستم به هیچی فکر نکنم حتی به تو... ولی نمیدانم چه شد که بر خلاف تصور همه تو برگشتی دوباره... با اینکه جرائت بازگو کردن این را ندارم... می ترسم... می ترسم باری دیگر حسودان کاری بکنند که تو دیگه فکر بازگشت هم نداشته باشی... درست در لحظه ای که از همه و همه کس بریده بودم برگشتی... باورم نمی شد...انگار یک خواب بود آمدن تو... در آن لحظه رویایی انگار بین زمین و آسمان معلق بودم مثل اولین لحظه دیدنت... با اینکه هنوز ندیدمت بیشتر از سابق منتظر دیدن روی ماهت هستم... با اینکه میدونم اگر هم ببینمت باید با حسرت نظاره گر تویی باشم که دست روزگار تو را از من جدا کرد... میدانی صدایت برایم آشنا بود مثل وقتایی بود که تو رویا بهت می اندیشیدم... ولی نمی دانم چرا بهت گفتم: شما...!؟ بهت میدونم بر خورد... ولی باور کن در صدای تو هم بغضی غریب نهفته بود... باوفا به منم حق بده... من فکر می کردم من عاشقترم... ولی تو ثابت کردی روی حرف و قول و قرارات هستی... به قول خودت: آدم یک بار متولد میشه یک بار هم عاشق میشه و در آخر سر یک بار هم می میره... ولی باوفا نگفتی عاشق وفا از هیچکی نمی بینه... نگفتی عاشق بی معشوقش یک روزی دق می کنه... نگفتی عاشق تا نامتناهی تنهاست...

........................................................................................................

پی نوشت: دلم برایت تنگ شده ولی بیشتر از دلتنگی نگران تو و فردایت هستم... چه به روز خودت آوردی؟ الهی کمکش کن...

پی نوشت: نمی دانم حالا که برگشتی چه باید کرد؟

پی نوشت: هیچ وقت فکر نمی کردم یک روز اینجا از بازگشتت بنویسم...

پی نوشت: از همه عزیزان چه وبلاگ نویس  و چه بقیه عزیزان که پای حرفای من نشستن

نهایت تشکر را دارم. ممنونم که این میکده عشق را خالی از لطفتون نزاشتید...

پی نوشت آخر: من هم بازگشتم تا ببینم خدا چی می خواد... 


 
جمعه 16 فروردین ماه سال 1387
تولدت مبارک گلم

 امروز روز تولدته... نمیدونم چرا نتونستم فراموشت کنم... ای دل غافل... شاید دیگه به من فکر نمی کنی... ولی اشکالی نداره با اینکه میدونم تنها نیستی و جشن میلادت را با دیگری تقسیم می کنی... بدون هیاهو بدون حس حسادت تولدت مبارک گلم... آره بغض نمیزاره چیزی بیشتر یا کمتر بگم دوباره با روز تولدت قطار خاطرات بر روی ذهنم حرکت می کند...

.................................................................................................................................. 

                                   تولدت مبارک الهه ی نازم


 
جمعه 2 فروردین ماه سال 1387
پرواز(۱)

 

سلام...

آمده ام دوباره آغاز کنم در این فصل زیبا شکفتن اگر فرصتی باقی باشد... آمده ام درخت امیدم به بار بنشیند حتی اگر میوه هایش کال ومزه ای تلخ همچون سرگذشتم داشته باشد... شاید در این خط شروع دوباره راه رفته را نروم... شاید هم... نمیدانم...  دلم خیلی واسه اینجا و عاشقای بی ریاش تنگ شده بود... دروغ نگفته باشم خواستم نباشم... اصلا هیچی نباشم... ولی نشد من باید باشم... به قول سهراب هر کجا باشم آسمان مال من است... خوشحالم هنوزهم نفسی هست برای در کنار هم بودنها... واسه بهونه ها... واسه حرفها... واسه دردلها... واسه الکی خوش بودنها... واسه سنگ صبور بودنها... واسه دیوار بودنها... واسه دیونگی هام... خلاصه واسه ترنمهای دلم تنگم که فقط برای یکی می باره... ولی با همه کمی و کاستیها دل خیلی ها را سیراب میکنه... این بار آمده ام تا باری دیگر بشناسم تو را که هیچ وقت مرا نشناختی و معادلات چند مجهولی ذهنم را در پس صفحات کاغذ جستجو کنم...

   ::::نوروز بر همه شما مبارک سال خوبی سرشار از عشق داشته باشید:::: 

......................................................................................

پی نوشت: از دوستانه گلم هم ممنونم که تنهام نزاشتن دلتون شاد...


 
پنجشنبه 22 آذر ماه سال 1386
دل تنگ(۱۵)

 

این ثانیه ها هم می گذرد بماند تلخ یا شیرین... آرزومه ببینمت... خیلی حرفا با تو دارم تنهایی البته اگه باشه بهتره... چه خوش خیال... دلم می خواد با اینکه با دیگری جمع شدی هنوز در فکرم مفرد باشی... می خوام هنوزم یک من تو باشی... مثل خدا... مثل زمین... مثل ماه... نه مثل همه یکها فقط یک...

......................................................................................

زندگی بی تو هم با همه هم و غمش به تندی می گذرد... روزهای بی خاطره در صحنه این روزگار برایم رقم می خورد... در این روزهای خاکستریم که تو کوچکترین نقشی در آن نداری سردی عجیبی وجودم را فرا گرفته... براستی که دلم شکسته از همه... با اینکه یک زمانی سوپر استار ذهنم تو بودی... آه چه بگویم از این بیهوده زیستن... خیلی وقته برایت چیزی ننوشته ام... منی که نوشتن از تو گفتن از تو در خونم بود... شاید خسته ام از این همه چشم انتظاری... فکر می کنم همانگونه که فراموشم کردی تو هم فراموش شدی... یا به تدریج فراموش میشی... نمیدانم... فقط آمدم بگم بازم همون عاشقی همون دیونه گی نه به اون حرارت سابق...  بالاخره یک روز هم آتش عشق من فروکش می کند... یا نمیدانم ثانیه ها در بعدها چه سرنوشتی را برایم رقم می زند... تو راهت را درست انتخاب کردی من مسیر را اشتباه رفتم...

......................................................................................

پی نوشت: سلام بچه ها... سلام دوستای گلم... ببخشید اگه نبودم... خلاصه این نبود ما هم قصه درازی داره بگذریم... مهم اینه که الان پیش شما و در کنار شماها هستم... از لطف  بی کران همه تون ممنونم و از خدا بهترینها را برایتان خواستارم دلتون شاد...


 
چهارشنبه 9 آبان ماه سال 1386
دل تنگ(۱۴)

 

             ::در قرار عشق که وفا وجود نخواهد داشت::

         ::اما نمی دانم چرا طبیعت این قرار را گذاشته است::

 

ولگرد کوچه های تنهایی شدم... با کوله باری از حسرت و درد پای پیاده گز می کنم روزهای بی خاطره را... خدا لعنتش کنه اونی که تو را از من جدا کرد... مگه گلی نبود توی این باغ بزرگ دنیا که تو تک گلش شدی... نمی دونستم عطر و زیبایی دل فریب گل هم دروغه... عاشقی دروغه مگه نه... دیوونه بغض غریبانه سکوتی ناآشنا در وجودم موج میزنه... از وقتی رفتی در سینه ام احساس دوست داشتنت با حقیقت رفتنت دائم در حال ستیز هستند... وجود خسته من کارزاری برای جدالشان مهیا کرده... نمی دانم پیروزی با کیست؟ به جانت قسم خسته ام... کاشکی دیگر به انتها می رسیدم... سالها در دل من زیسته ای تو... پر و بال گرفته ای تو از من... ولی من هرگز ندانستم که تو چیستی و کیستی تو...

                 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 12590


Powered by BlogSky.com

هرگز نخواستم به داشتن تو عادت بکنم...
بگم فقط مال منی بهت جسارت بکنم...
این مرام روزگاره رفتنت همیشگی بود دیگه برگشتی نداره... به رویاهای ناتمام می سپارمت الهه ی ناز و عهد شکن من...

شناسنامه کامل من...
 

* ایمیل من siavash_62_tanha@yahoo.com *