امروز هم طبق معمول رییس نیامد و من بودم با یک میز اداری و کلی حجم کاری...اومدم خونه این قدر خسته بودم خوابیدم یک ساعتی...نمی دونم دیگه رییس بودن هم ارضام نمیکنه...دلم می خواد دستم بگیرم ببرم یک گوشه...یک مسافرت به دیار چشمانت داشته باشم...ولی راستی یادم نبود تو با من قهری... این روزها فکرم درگیر توئه...کاشکی سر عقل بیایی و منو ببخشی...بعد این همه سال جدایی نمیتونه گزینه خوبی برایمون باشه...نمی دونم فکر می کنم از چشمت افتادم واین یعنی درد...روزا فکر و شبا کابوس ببینم...خدا کمکمون کنه از این منجلاب در بیاییم...