می بینمت از دور دست ها... حس میکنم تو اینجا هستی... تو در قلب منی... هنوزم در آسمان خاکستری دلم پنجره امید بی امیدم به سوی تو گشوده میشود... با رفتنت افسوس و حسرت را بر دلم نقاشی کردی... باید می ماندی و می دیدی مرگ آرزوهایم را... آرزوهایی که گفتنش شاید مرهمی بر زخم دلم باشد... من دلم می خواست مثل گذشته ها سنگ صبورت من بودم... یا من پیام آور شادی لحظاتت بودم... دلم می خواست مثل اون وقتا زل می زدم در آیینه چشمات... بازم بیشتر دلم می خواست سقف آرزوهام وقتی بر سرم آوار میشد آغوش گرم تو تنها پناهگاه لحظات پر فراز و نشیبم بود و تو با مهر بی کرانت مرا به آینده ای روشن نوید می دادی... به یکباره چه شد... تو رفتی... رشته عهدمان از هم گسست... تو به تنهایی رهسپار سفر شدی... من را با خودت نبردی... مهمتر از خودم دلم را با خودت نبردی... مگر تو نمی دانستی این دل بی تو دق میکند... مگر نمیدانستی در این ماتم کده یکی همیشه چشم به راهت می ماند... اشکالی ندارد یک روز من هم تنهایی میروم به سفر... می روم به یک جایی که تا حالا هیچ کسی نرفته است... میروم اون بالاها تا قله قاف هم شده می روم... شاید اون دور دورا یک دیار دیگر ببینمت... وقتی دیدمت چه بگویم؟ خودت فکر میکنی حرفی مانده است بین من و تو... نمیدانم....
..................................................................................................................................
(عاشق تنها شهریور86)