دلم می خواد یک فرمت کنم خودم را...بشم فراموش کارترین آدم روی زمین...بشم یک آدم که هیچی یادم نیاد...آخر این عشق مرا از پا در می آورد...خیلی وقته از پا در اومدم خودم باور ندارم...بده قوی بودن...امیدوار بودن...اگه مردم روی سنگ قبرم بنویسید، عاشق مرد...دلم گرفته امشب توی حجم تنهایی بدی شناور هستم...چه کسی ناز دلم را می خره...چه کسی آه دلم را خریداره...کم آوردم...خسته شدم تو را از دور دیدن...کاشکی از دور دیدنی هم بود...زهی خیال باطل...رویام هم دیگه کم آورده...تصویر مبهمی از تو توی ذهنم هست...آخرین بار کی دیدمت...نمیدانم...خسته ام از قرار زندگی...خسته از دنیا و قانوناش...خسته از تناقص...خسته از باید و نبایدها...خسته ام خدا...عاشق تنهاست...عاشق غریبه...عاشق تو غربت می میره...دلم...بمیرم برای دلم که هیچی ندید از این زندگی..زندگی تویی...نفس تویی...امید تویی...ولی کجای تو در دورترین نقطه خیالم که دستم بهت نمیرسه...آمده ام برای رسوایی...رسوا شدن در عشق تو...گفتی: دیر است برای بوییدن تو...میدانم نمی رسم به تو هیچ وقت میدانم ولی آشناترین غریبه ات خواهم ماند...واین رویا با تو بودن ادامه داره...