تا دوازده خوابیدم...ولی باز انگار کمبود خواب دارم...دیشب همش کابوس می دیدم چند بار بیدار شدم عطش بالایی داشتم همش تشنه میشدم با هر بار بلند شدن آب می خوردم...با هر بار پا شدن اولین فکرم تو بودی...خلاصه امروز انگار دوباره متولد شدم بالاخره بخشیدی منو ...وبعد مدتها با دقت تو آینه به خودم نگاه کردم... صورتم چقدر لاغر شده تو این مدت ..چند تار سفید هم رو نمایی می کرد...اشکالی نداره تو باشی ترس تنهایی ندارم... و من هراسی ندارم از مشکلات و دغدغه ها و خواهم جنگید برای رسیدن...من آدم رسیدن در هر راهی هستم...فردا ای کاش تعطیل می کردن بین التعطیلن اعلام میشد... مجبورم برم اداره... بیشتر کارکنان مرخصی گرفتن...ارباب رجوعی هم که فکر نکنم باشه...در و دیوار نظاره کنیم تا پایان وقت اداری...و بعدش دو روز تعطیلی...