حالا که دست دیگری را در دستانت داری... نمیدانم چه اصراری بر ربودن احساسم برای بار دگر داری... شاید این بار از روی احساس آمده ای... ولی نه من گرفتار شهوت نداشتنت شده ام... من دیگر به پیمان عشقمان به چشم پاکی نگاه نمی کنم... پاکی و سپیدی آن عشق کیمیایی و کبریایی با آمدن غریبه به سیاهی و ناپاکی مبدل شد... و او تو را زمن زدود... سخته! ولی دست خودم نیست... بی اختیار پر از جنونم... پر از بی طاقتی... پر از سر شدن لحظات لعنتی... دیگر نمی خواهم عاشقت باشم... آری به همین آسانی... گوهر چشمانم دیگر طاقت سرریز شدن ندارد... فکر و خیالم هم خسته ست... نه دیگر وجود تو از سلاله عشق است... نه من می خواهم از تبار صبوری باشم...